|
سلام آرامش دیروز من
گله دارم از تو،از خدای تو،از خودم .... گله دارم از این روزگار لعنتی که بر ناسازگاری خود میافزاید .... گله دارم از این دنیایی که با مصیبت هایش لبخند هامو ازم گرفت،گله دارم از تو که سنگ صبورم بودی و تنهایم گذاشتی، گله دارم از تو که دردهامو میبینی و در سکوت می مانی، گله دارم از تو که با رفتنت نابودم کردی و حالا که میخوام زخمهای داغ رفتنت رو التیام ببخشم روزگار با من به ستیز بر خواسته ... گله میکنم از خدای تو که دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت ولی منو به حال خود رها کرده،گله دارم از خدای تو که میدونه قلب من جای اوست ولی او نیز مثل تو منو ترک کرده گله دارم از تو و خدای تو.... گوشه هایی از داغ رفتنت را به قلم آوردم تا کمی سبک شم ولی دردهامو به کی بگم ... و با چه قلمی میشه نوشتشون ...باید در دل بذارم شاید روزی نبودم و همچون رازدرسینه ، به سینه خاک فرستادم.میدونم که در امتحان بزرگی قرار گرفتم . میدونم که خدای تو بیش از این منو خواهد آزمود ولی من که حرفی ندارم هرچه هست میپذیرم همیشه سر به سجاده یکی از دعاهام اینه که پروردگارا آبروم رو نریز گناهانمو بریز،حالا میگم پروردگارا آبرومو نیز اگه خواستی بریز ولی آبروی دیگری رو نه،خرد شدنم را ببین ولی خورد شدن دیگری رو نه،عذابم کن ولی دیگری نه،هر چیزی رو میپذیرم به جان و دل ... اشتباه از من بوده دیگران فدای من نشن که این واسم سخت و جبران ناپذیره ، پروردگارا خودت میدونی که بنده سراپا خطات همیشه قلبش از مهر تو پر بوده و امید داشته و دارد و خواهد داشت،خودت میدونی که در همه جا ذکرت رو از یاد نبردم،پروردگارا اگه از تو گله می کنم دوستت دارم چون جز تو همدمی ندارم .. عشقیو که بهم هدیه دادی رو ازم پس گرفتی در شرایطی که احتیاج مبرم به سنگ صبورم داشتم گریستم ،بی تابی کردم،دیوانه وار نوشتم،گله کردم،یادش کردم ولی برگشتی از او نبود و من با این مصیبت کنار اومدم،بی تابی هایم کمتر شده و گریه هامو به سکوت بخشیدم ولی او رو از یاد نبردم چون قلب من اشباح شده بود از عشق او و خالق او ولی با خودم کنار اومدم. تسکینم دادند از صبر برام گفتند،از امید از تقدیر از قسمت از آخرت از ناامیدی از ادامه از همتایی مثل او از اشکهایی که برایش جاری گشت از همه چیز برام گفتند.یک عمره میگذره گذر عمر سریع میگذره حال منو با اوایل مقایسه کن.میدونم که منو میبینی و خودت نیز افسرده ای،خودت میدونی و می بینی که روزگار چنان بی رحمانه تازیانه اش را چه بی محابا بر جسم افسرده و داغ دیده و ناتوانم می زنه.تو دیگه افسوس مخور هم نفسم ... قسمت من این بوده که روزگار بی وفاییش رو به من ثابت کنه ،تو دیگه غم مخور عشق رفته ی من ... بگذار با این ملامتها بار گناهم سبک شده و به آرامش برسم ،تو شاد باش با وجودی که اشک چشمانت را زیباتر خواهد کرد ولی قلبم را به درد خواهد آورد اشتباه از من بوده تاوانش رو هم میدم بگذار بتازد بگذار عطش دردهاتو را با بی وفایی بر من سیراب کنی.. من صبورم راهی جز این ندارم.پروردگارا آبرویم را به تو می سپارم هر چه صلاح میدونی همان کن
چی بگم
خدایا هر کسی یادم کند یادش به خیر، خدایا هر کسی یادم نکرد یادش به خیر ... خدایا هر کسی یادش رود یادم کند یادش به خیر |
هنگامی که در دالان سیاه زمان و مکان بین دو جهان دست و پا می زدم و
راهی برای روشنایی می جستم
گرمایی احساس کردم و آرامشی نمی دانستم که کجا هستم
اطرافم را سیاهی فرا گرفته بود و من در پی نوری برای رسیدن و
گرمای وجود تو بود که این زندان را برای من قابل تحمل می کرد
با من حرف می زدی و من می شنیدم و
احساس می کردم نوازشم می کردی و
من مشتاق تر برای لحظه ای که ببینمت
روز ها و ماههای زیادی را صبر می کردم تا اینکه روز موعود فرا رسید و ما را وادار کرد
تا برای دیدن هم رنج و دردی زاید الوصف را تجربه کنیم
دردی شیرین بود دردی که انتهایی بسیار شیرین داشت دیدار.
و من روی زیبای تو را دیدم و گرمای محبتت را احساس کردم چه زیبا بود
و من شاد شاد بودم چون در کنارت بود هر چقدر سعی کردم نتوانستم بگویم دوستت دارم
ای الهه مهر و محبت و تنها کاری که کردم گریستن بود تا به تو بگوییم که اشکهایم برای توست
برای تو ای که شب تارم با وجود تو روزی زیبا می گردد و
تنها تویی که تکیه گاه من در زندگی هستی
ای نازنینم اکنون که در پی سالها چون شمع برای پروانه ات سوخته ای و آب شده ای
هنوز هم نیاز به تو دارم نیاز به نور ، روشنایی و محبت بی دریغت
پس بیا که اینبار هر دو تکیه گاه هم باشیم
تا از عشق بی پایانت سیرابم کنی در آغوشم بگیر تا دوباره برایت بگریم
گریه ای که نشانه عشق من به توست که تو خود ابتدای هر عشقی.

مادر خوبم روزت مبارک
بر آستانه مبارکت سجده میکنم و همیشه به تو محتاجم
ولی افوسس که پیشم نیستی مادر* مادر دلم برات تنگ شده به خدابگومنوبیاره پیش خودت نمی خوام بدون توبمونم دیگه بسمه شکست نمیدونی

یکی می پرسد : اندوه تو از چیست؟ شبا ساز
سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه می نویسم: برای
آنکه باید باشد و نیست
فردا هایی که هیچ وقت نمیرسند هم
بهانه خوبی است برای امیدوار بودن،برای زندگی بهتر داشتن،برای
یک نفس راحت کشیدن،.
هيچ چيز سخت تر از
نيست ، آن هم انتظار لحظه اي که يک آشنا صدايت کند و به تو بفهماند که
دوستت دارد اما هر چقدر که انتظار هم سخت باشد به آن لحظه زيبا مي ارزد ، پس انتظار مي کشم تا آن لحظه زيبا نصيبم شود .خدایا شکر![]()

|
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
|

منم سرگشتهی حیرانت ای دوست
کنم یک باره جان قربانت ای دوست
تنـــی نـــاسـاز شـوق وصـل کـویت
دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست
دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده
میـــان شعـــله هـــا کـاشانه کـرده
دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالـت
وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده
مـــن آن آوارهی بشــکسـته حــالـم
ز هجـــرانت بـــتـــــا رو بـــــر زوالـم
منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا
پریشــان گشته شد یکبـــاره حـالم
سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده کردم
دعــــایی بهــــر آن دلـداده کـــــردم
زحسرت ساغر چشمانم ای دوست
لبـــانت یکســـره از بــــاده کــــردم
دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری
ز هجــــر یــــار تـــا کــی داغـــداری
بگــو تـــاکــی ز شــوق روی لیـــلی
چـــو مجنـــون پـــریشــان روزگـاری
پـــریشـــانم پــریشـــان روزگــــــارم
مــن آن ســرگشته ی هجــر نگارم
کنــــون عمـــریست بـا امید وصـلت
درون سینـــه آســـــایــش نــــدارم
ز هجـــرت روز و شـب فــریـــاد دارم
ز بیدادت دلـــی نـــــاشــــــاد دارم
درون کوهــســـار سیـنـه ی خــــود
هـــزاران کشـــته چـون فـرهاد دارم
چـــــرا ای نــــازنیــنم بـــی وفـــایی
دمـــا دم بــــا دل مـــن در جفــایـی
چــــرا آشـفــته کــــردی روزگــــــارم
عـــزیــزم دارد این دل هـــم خدایی
عاشقي روح مرا آزرده است
خنده هايم را زپيشم برده است.
عاشقي را مي توان تحقير کرد؟
عاشقي را مي شود زنجير کرد؟
عاشقي تقصير يک پيغام نيست
صحبت از آن دانه و اين دام نيست
عاشقي يک اتفاق ساده نيست
صحبت از دل بردن و دلداده نيست
عاشقي يک کلبه ويرانه نيست
صحبت از شمع و گل و پروانه نيست
عاشقي تصوير يک پاييز نيست
يک شب سردوملال انگيز نيست
عاشقي چيزي براي هديه نيست
طرح دريا وغروب و گريه نيست

من تمنا كردم كه تو باشي با من .
تو به من گفتي هرگز هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه اين هرگز كشت
![]()
اي نارفيق ..... به كدامين گناه ناكرده ... تازيانه ميزني بر اعتمادم زير پايم را زود خالي كردي سلام پر مهرت را باور كنم يا پاشيدن زهر نامرديت را خنجري از پشت در قلبم فرو رفت پشت سرم را نگاه كردم...كسي جزء تو نبود

گمان كردم كه با من همدل و همراه و همدردي
به مردي با تو پيوستم ندانستم كه نامردي

مدتهاست كه ديگر رنگها برايم بي رنگ شده اند روياهايم خيس شده اند سكوت صدايم را گرفته دلم بي تاب شده است مدتهاست يادي از تو نميكنم اما ميدانم هر لحظه با من و به ياد من هستي دنياي بي رنگ را با تو شناختم حس دوستداشتن . تنفر. وفاداري. بي وفايي همه را به من نشان دادي خداوندا اين بار از تو ميخواهم زندگي را به من نشان بدي بدون او
ديدي آخر از چيزي كه ميترسيدم اومد سرم خدايا خيلي خوشحالي
نه؟؟؟؟؟؟؟؟ عادت دارم هميشه چيزايي روكه دوست داشتم ندادي!!!! يا ازم
گرفتي پشيمونم كردي از اينكه ازت يه چيزيي خواستم..... ديگه زدم به سيم
آخر قاطي كردم نه ديگه هيچي مهم نيست برام.... خدا جون تو هم برو
دنبال زندگيت من ميرم دنبال بدبختيهام
من مانده ام و حلقه طنابي در مشت
با رفتن تو به زندگي كردم پشت
بگذار فردا برسد ميشنوي
ديروز غروب عاشقي خود را كشت
امشب ماه از زمين
دور...
دور...
دور...
دور...
چون ماه هم تحمل غم من رو نداره
خانه سالمندان
ای که دلت پر از غمه دوستت دارم یه عالمه فکر نکنی کسی دیگه دوستت نداره اینهمه فدای مهربونیات گریه نکن تو بی صدا چشمات همیشه به دره تا که بیاد صدای پا آی آدمهای سنگ شده دل کسی هنوز برای بی وفایی مثل تو تنگ شده چطور دلت اومد کسی که اون همه مهربونی بپات گذاشت تنها بزاری بمونه فراموشی بزاری جاش فدای تمام پدر مادرهایی که به دست فراموشی سپرده شدن توی جایی به اسم خانه سالمندان زندانی شدن و همیشه چشمشون به دره تا یک آشنا ببینن بعضی وقتا ما آدمها چیزهایی رو فراموش میکنیم که عمری بهشون مدیونیم چطور دلمون میاد؟ چطور میتونیم؟ با این همه سنگ دلی و بی وفایی میتونیم اسم خودمون رو انسان بزاریم؟؟!!! تقدیم به تمام پدر و مادرهای فراموش شده ازطرف سامان مدیروبلاگ

حرفهای دل یک عاشق
دلم میخواست تمام آدم های دنیا دلشون صاف بود وطعم عشق را حس میکردن.
طعم درد جدایی رو حس میکردن و میفهمیدن وقتی عاشق از معشوق جدا میشه و معشوق را با کس دیگری میبینه چه حالی میشه.
خدایا چه کار کنم دردم را به کی بگم؟
به هر کسی که میگم هنوز دوستش دارم میگه دیوانه ام.
غم دلم را به کی بگم؟
اما دیگه مهم نیست چون عشق ما یک طرفه است.
من قلب خود را از او پس میگیرم و آنرا در اعماق دلم مدفون میسازم.
شبهای تاریک را دوست دارم چون یاد آور خاطراتی خوب برای من است.
ستاره های آسمان را دوست دارم چون نورشان مثل نور کمی است که در اعماق قلبم سوسو میکند و هنوز امید به زنده ماندن دارد.
ابرها را دوست دارم چون عشق را میفهمند و به حالم گریه میکنند.
سرما را دوست دارم چون آوازی غم انگیز به همراه می آورد.
گرما را دوست دارم چون نگذاشت قلبم مقلوب و سرد شود.
بهار را دوست دارم چون گلهای سرخ به همراه می آورد همان گلی که او دوست داشت.
تابستان را دوست دارم چون گرمایش مانند سوزش عاشقی میباشد.
پاییز را دوست دارم چون به یاد لحظاتی می افتم که او مانند برگهای پاییزی مرا زیر پای خود خرد کرد و من همچنان هنوز عاشقانه دوستش دارم.
زمستان را دوست دارم چون غم های مرا در پشت برفهای سپیدش پنهان میسازد.
خدا را دوست دارم چون مهربان است .
چون فقط اوست که وقتی از عشق سخن میگویم مرا دیوانه خطاب نمیکند.
اما از جدایی نفرت دارم چون او بود که دستهای مارا از هم جدا کرد و من دیگرهیچوقت او را متعلق به خود ندیدم.
اما هنوز امیدوارم به دیدن دوباره او هر چند که دیگر دستهایش گرمی همیشگی را ندارد.
و من بعد از رسیدن به این آرزوبا خیال راحت چشمهایم را میبندم و از این دنیا به آن دنیا سفر میکنم.
هنوز به دیدن او زنده ام
چرا؟
نمیدانم
چون هنوز دوستش دارم.
چون دلم برایش تنگ شده.
چرا مرا نخواست؟
چرا رهایم کرد؟
چرا مرا کشت؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟

اشك من هرشب هر روز شاهد اين درد است
روزي كه تو بيايي خوب ميدانم روبرويت سنگ قبر سرد من است

بر روي سنگ قبرم ننويسيد عاشق بود..بنويسيد اخلاقش بچگانه بود
ننويسيد كه چه رنجهاي را تحمل كرد..بنويسيد دروغگو بود
ننويسيد در جواني مرد..بنويسيد پير شده بود پير جواني
ننويسيد تنها بود..بنويسيد بهترين دوستش تنهايي بود
ننويسيد عشق در وجود او نبود..بنويسيد وجود او عشق بود
ننويسيد عاشق باران بود..بنويسيد باران موثرترين داروي او بود
ننويسيد كم تحمل بود..بنويسيد مشكلاتش بيش از حد بود
ننويسيد روزاي آخر غمگين بود..بنويسيد شاد بود مرگش فرا رسيده بود
ننويسيد از دوري يار مرد..بنويسيد از عشق يار مرد
ننويسيد روز تولدش مرد..بنويسيد كه هرگز متولد نشده بود
ننويسيد سامان نامش بود..بنويسيد نامش ديوانه بود
ديگر حسابش را ندارم. كلمه به كلمه روياهامو حفظم. ولي فكر كردن به تو هر باربرايم تازگي دارد. از من دوري يا شايد همين نزديكيها فقط اي كاش جواب تنهايي ام بودي 
تا حالا حس كردي كه هيچ كس مثل خدا وفادار نيست؟؟؟؟؟؟
همه بلاخره يك وقتي نميبيننت حتي اوني كه ميگه ميميرم برات
..............اما خدا
خدايا!
چرا با دل بي گناهم چنين ميكني؟
غم چشمهايم تو افزون ميكنيي
گناه دلم عاشقي بود و بس!
همين عاشقي دلم را شكست
بعضيها قيد همه چيو زدن
بعضيها اسير اقبال بدن
اون بالا نشستي گوش كن اي خدا
چه عذابيه بدنيا اومدن

الان روي صحبتم با اوناي هست كه تو راهي كه من ميخواستم بهش برسم
واسه من سنگ شدن حالا خوب شد... آره به چيزي كه ميخواستين
رسيدين واسه هميشه از دستش دادم واسه هميشه تنها شدم حالاخوب
شد؟شما راضي شدين حالا يه سوال از شماها دارم به شماها چي
رسيد؟غم من... اشك من... ناراحتي من...خيلي ديدنيهخوب نگاه كنين تا
آخر عمر نگاه كنين تا آخر عمرغم رو تو چشمهاي من ببينيد تا آخر غم
اشكهاي منو ببينيد من اهل نفرين نيستم اهل فحش دادن هم نيستم اما
الان خودتون قضاوت كنين حتي قضاوتش رو به خدا واگذار نميكنم چون اگه
به اون واگذار كنم زندگيتون تباه ميشه من نفرين نميكنم اما دلم رو بد
شكوندين دل شكسته نياز به نفرين نداره اميدوارم اينطوري نشه اما
بدونين آه اين دل دامنتون رو ميگيره










